تبليغاتX
غوغای عشقبازان (انتقال یافت) - نامه ای که شاید هرگز نخوانی ...

غوغای عشقبازان (انتقال یافت)

ای بر در سرایت غوغای عشقبازان / همچون بر آب شیرین آشوب کاروانی
نامه ای که شاید هرگز نخوانی ...
    سلام. حالت خوبه؟ می گن نوشتن کار سختیه. ولی شاید برای من نوشتن خیلی آسونتر از حرف زدن باشه. امیدوارم نوشتن این حرفا اینجا درست باشه. به هر حال می نویسم.

    قبل از اینکه بیام دانشگاه خیلی ذوق و شوق داشتم. با اون مشکلاتی که برام پیش اومده بود و شرایطی که موقع کنکور داشتم، قبول شدنم تو دانشگاه سراسری واقعآ نعمت بزرگی بود. فکر می کردم لیسانسمو که بگیرم کلی مهندس کامپیوتر می شم که بیا و ببین!

دم به ساعت تلفن بود که زنگ می خورد و تبریک بود که بهم می گفتن. انقدر بی تاب شروع دانشگاه بودم که روزنامه رو گذاشته بودم جلومو از روی کدرشته ی قبولیم و از بین اون همه اسم و شهرت، که با دیدنشون چشای آدم سیاهی می رفت، دنبال همکلاسیام می گشتم. (از اینجا می تونی بفهمی که ذهن کامپیوتری من قبل از دانشگاه هم حرف نداشته!)

اسم چند تا از بچه ها رو همینطور درآوردم و علامت زدم.

    از بین اونا دو تا اسم بود که برام خاص جلوه کرد. انگار یه حس غریبی بهم گفت: اینا غریبه نیستن، آشنان. آشنا؟ ... من نه می دونستم این دو تا کین. نه می دونستم اهل کجان. نه می دونستم چه شکلین. عجیب بود. از بین اون همه اسم، اون دو تا یه جورایی برام خاص بود.

    الآن یکی از اون دو نفر، یکی از دوستای صمیمی منه که راجع به قضیه ی علاقم به تو باهاش کلی حرف زدم. و اون اسم دیگه کی بود؟ ... درسته، خود تو بودی.

    روز اول دانشگاه که دیدمت باز اون حس غریب اومد سراغم. انگار از بین اون همه آدم تو با بقیه فرق داشتی. حداقل برای من اینطور بود. اون موقع هیچوقت فکرشو نمی کردم که یه روزی اینطوری گرفتار عشقت می شم. اصلآ نمی دونستم عشق یعنی چی. نمی دونستم وقتی یکی می گه من عاشقم، حالش چقدر می تونه بد باشه و چقدر می تونه تو عذاب روحی باشه. خلاصه چند روز که گذشت فهمیدم همون اسمی که قبلآ صحبتشو کردم تویی و چقدر این اسم بهت میاد.

    البته اشاره کردم که اوایل احساسم نسبت بهت مثل الآن فوران نمی کرد. ولی دو ترم با تو سر یه کلاس نشستن کافی بود که الآن به این حال و روز بیفتم. من آدم سخت گیریم. حالا حالاها از کسی خوشم نمیاد. انقدر هم باهوش هستم که فرق علاقه داشتن به کسی رو با فرق خر کردنش یا ... غیره ... تشخیص بدم.

    رفتار تو با من طوری بود که حدس می زدم این علاقه دوطرفه باشه. حالا من بودم و تو و کلی مشکلات سر راه رسیدن ما به هم. قبول مسئولیت. قبول مسئولیت یه زندگی مشترک برای دو تا جوون که شاید خیلی بدموقع عاشق هم شده بودند. زودتر از وقت مطلوب.

    احمق نبودم. دوست موقتیم نمی خواستم. من یا هیشکیو نمی خواستم یا کسی رو می خواستم که بتونه باهام تا آخر عمر عاشقانه زندگی کنه. که هم من اونو و هم اون منو به عنوان همسرش بپذیره. نه کسی که چند صباحی باهام بمونه و بعد بگه: «خداحافظ! موفق باشی.»

    شاید بزرگترین ضعف من این باشه که همیشه ایده آل ها رو می خوام. ایده آل هایی که برای خودم تعریف می کنم و واقعآ کمیابند. همیشه عادتمه کم نمی خوام.

    دمت گرم ای روزگار! چه بلاها که سر آدم نمیاری. (روزگار: حالا کجاشو دیدی مشدی؟!) الآن دو سال از ورود ما به دانشگاه می گذره. تو این دو سال چیزای خوبی یاد گرفتم. تجارب خوبی هم کسب کردم. می تونم بگم عوض شدم در جهت مثبت و شاید مهمترین علتش همین عشق بود. عشقی که خدا به وسیله ی تو به من هدیه کرد. شاید من جنبه شو  نداشتم. تو یه جرقه بودی و من یه انبار باروت که رفت هوا! (آتیش نشونیو خبر کنید که دارم گل می گیرم.)

    اگه تا حالا نتونستم پا پیش بذارم به خاطر این بوده که واقعآ می خواستم یه تصمیم جدی بگیرم و هیچوقت آمادگی لازمو تو خودم نمی دیدم. نمی خواستم شرمنده ی تو یا خودم بشم. یه عمر زندگی شوخی بردار نبوده و نیست.

    امیدوارم قصد تو هم خیر بوده باشه و افکارمون تو این زمینه ها با هم فرق نداشته باشه. وگرنه باید بهت بگم به من بد کردی. خیلی بد کردی اگه آگاهانه بهم امید الکی داده باشی. با تمام احترامی که برات قائلم نمی ذارم احساسمو بازیچه کنی. اگه اینطور بوده خواهش می کنم دیگه فراموشم کن. دست از سرم بردار! بذار به درد خودم بسوزمو بسازم! راه ما از هم جداست. ما رو بی خیال شو!

+پنجشنبه 25 مهر1387به قلم cs 101000 |